لسان الملك سپهر

255

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

گفت و خال او بشامه بن الغدير نيز شاعر بود و خواهرش سلمى و دخترش خنساء از شعراى نامدار بودند و پسرانش كعب و بحير هم از اجل شعراء شمرده شوند . و كعب آن كس باشد كه پيغمبر خداى را هجا گفت و پيغمبر خون او را بر مسلمانان هدر كرد و كعب به قصيده‌اى كه عذر خواسته بود معفو گشت - چنان كه در جاى خود مذكور خواه شد - . قصّهء موءوده ديگر از وقايع زمان نعمان ، موءوده است و موءوده آن دختر را در عرب گفتند كه پدر و مادرش زنده به خاك مىسپردند . همانا از قديم الايام در ميان عرب رسم بود كه در ميان ده ( 10 ) تن بيشتر يا كمتر بر آن مىشد كه از نسل وى دختر باقى نماند چه آن را از بهر خود ننگى مىشمرد ، پس هر دختر مىآورد زنده به خاك مىسپرد . و اين قانون در زمان دولت نعمان ميان قبيلهء بنى تميم رواج تمام يافت و سبب آن شد كه بنى تميم باج‌گزار نعمان بودند . و وقتى چنان افتاد كه جهّال قوم بر آشوفتند و سر از باج مقرر برتافتند چون اين خبر به نعمان رسيد برادر خود ريّان را با لشكر دو سر بديشان فرستاد تا زن و فرزند آن جماعت را اسير كردند و هر مال و مواشى كه داشتند به غارت برگرفتند . از اينجاست كه ابو المشمرج اليشكرى گويد : بيت يا ليت امّ تميم لم تكن عرفت * مرّا و كانت كمن اودى به الزّمن « 1 » بالجمله بزرگان بنى تميم مجتمع شده و به درگاه نعمان آمدند و از كردهء جهّال قوم عذر بخواستند و اظهار ضراعت و مسكنت نموده اسراى خويش را طلب داشتند . نعمان فرمود : ما اسيران را مختار كرديم هر كه بخواهد به قبيلهء خويش بازشود و شوى خود را بپذيرد و اگر نه با آن كس باشد كه اسير او شده بود . از اين روى قيس پيمان داد كه هر دختر ازو آيد زنده در خاك كند و از آن پس ده و اند دختر ازو

--> ( 1 ) . ابيات ديگر شعر ابو المشمرج يشكرى اين است : لما رأوا راية النّعمان مقبلة * قالوا ألا ليت أدنى دارنا عدن ان تقتلونا فأعيار مجدّعة * أو تنعموا فقديما منكم المنن